کد خبر : 162636
تاریخ انتشار : چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 - 23:55

«آغازِ قصهٔ شجاعان؛ پایانِ دورانِ زورگویی» ✍زهرا قاسمیان

«آغازِ قصهٔ شجاعان؛ پایانِ دورانِ زورگویی»  ✍زهرا قاسمیان
نگاه اقتصاد - امروز صبح، برای انجام کاری اداری با پدرم همراه شدم، در مسیر، از سیاست گفتیم؛ موضوع مورد علاقه‌ی پدرم و البته مسئله‌ای که این روزها، خواسته یا ناخواسته، ذهن همه‌ی هم‌وطنان و شاید بی‌اغراق بخش بزرگی از مردم جهان را درگیر کرده است.

پدرم از قلدری یک قدرت زیاده‌خواه جهانی گفت؛ کشوری که سال‌هاست در بسیاری از نقاط دنیا با سیاست‌های مداخله‌جویانه و رفتارهای سلطه‌طلبانه‌اش شناخته می‌شود.

امریکای جهانخوار از آن دست قدرت‌هایی که خود را صاحب اختیار ملت‌ها می‌پندارد و با تهدید، تحریم یا فشارهای گوناگون می‌کوشد اراده‌ی خود را بر دیگران تحمیل کند؛ رفتاری که در نگاه بسیاری، بیش از آنکه سیاست‌ورزی باشد، به نوعی غارتگری مدرن شباهت دارد.

سپس خاطره‌ای تعریف کرد؛ خاطره‌ای که شباهت عجیبی به همین مناسبات قدرت داشت.

گفت در نوجوانی، در اطرافمان پسری بود هم‌سن‌وسال خودمان که قلدری می‌کرد. همه از او می‌ترسیدند و حساب می‌بردند. خودش را به دیوانگی می‌زد و بی‌دلیل دیگران را کتک می‌زد، پدرم با لبخندی گفت: «من از بقیه جسورتر بودم و کاری به کارم نداشت»

تا اینکه روزی میان جمع هم‌سالان نشسته بودیم، همان قلدری که خود را به جنون می‌زد، آمد و سنگی برداشت، بی‌مقدمه، آن را به ساق پایم کوبید، از درد ناله‌ام بلند شد و خون از پایم جاری شد.

دستم را روی زخم گذاشتم و در حالی که درد می‌کشیدم، دیدم او آماده‌ی حمله‌ی بعدی است، می‌خندید و برای بقیه که از ترس کنار من ساکت ایستاده بودند، خط و نشان می‌کشید.

در آن لحظه با خودم گفتم اگر رهایش کنم و این تعرض را نادیده بگیرم، مرا ترسو خواهد پنداشت و جسورتر از پیش در پی آزارم خواهد آمد.

چوبی کنارم بود، آن را برداشتم و با خشم اما با اراده‌ای محکم به سویش رفتم، او گمان می‌کرد زخمی‌ام و توان مقابله ندارم، پس با خیال راحت به سمتم هجوم آورد.

اما من مصمم بودم، پیش از آنکه اقدامی کند، چوب را بلند کردم و به دفاع از خود برخاستم، چنان ضربه‌هایی خورد که ناچار پا به فرار گذاشت، در آن لحظه، زخم پایم را از یاد برده بودم، هم‌سالانم دورم حلقه زده بودند؛ با چشمانی پر از حیرت و لبخندی از تحسین…

آن روز، آخرین روز دیوانگی‌هایش بود، هر جا مرا می‌دید، مسیرش را عوض می‌کرد؛ غافل از اینکه من تنها از خود دفاع کرده بودم و قصد انتقام یا آزار دوباره‌اش را نداشتم، نه‌تنها با من، بلکه با دیگرانی که پیش‌تر قربانی زورگویی‌اش بودند نیز کاری نداشت، درسی گرفته بود؛ درسی که دیگر هوس دیوانگی به سرش نزند.

خاطره‌ی پدرم ناخودآگاه مرا به یاد شرایط این روزها انداخت، گاهی در روابط میان ملت‌ها نیز همین قاعده حاکم است؛ سکوت ممکن است به‌اشتباه نشانه‌ی ضعف تعبیر شود، اما وقتی ملتی تصمیم بگیرد از حق خود دفاع کند، معادلات تغییر می‌کند، زخمی که وارد می‌شود، اگرچه دردناک است، اما می‌تواند عزم را استوارتر و اراده را محکم‌تر سازد؛ تا جایی که دیگر کسی جرئت آزمودن آن اراده را نداشته باشد و مطمئنا ترامپ فاسد درسش را گرفته و خداوند متعال که همواره مراقب ماست چنان تنبیهش کرده که دیگر هوس دیوانگی نکند..

 

 

 

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.