کد خبر : 163292
تاریخ انتشار : یکشنبه 3 خرداد 1405 - 9:22

نگاهی به کتاب‌های ستایش‌شده از سوی رهبر انقلاب؛ قسمت دوم

مناجات متوسلیان قبل از آزادسازی خرمشهر

مناجات متوسلیان قبل از آزادسازی خرمشهر
نگاه اقتصاد - تهران- رهبر شهید انقلاب از «همپای صاعقه» به عنوان کتابی یاد کردند که برترین‌های هنر جهاد و ایثار را نشان می‌دهد؛ مثل ایثار و شجاعت احمد متوسلیان فرمانده تیپ محمدرسول الله(ص) که قبل از عملیات بیت‌المقدس گفت: خدایا! راضی نشو که احمد متوسلیان زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقی مانده است.

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، امروز، سوم خرداد و سالروز اجرای عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر است؛ خرمشهری که پس از ۵۷۵ روز اشغال در ساعت ۱۱ چنین روزی در مرحله پایانی عملیات الی بیت‌المقدس از دست اهریمن بعثی آزاد شد و به قلمرو میهن اسلامی بازگشت.

رهبر شهید انقلاب در وصف کتاب همپای صاعقه که از سوی انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده، نوشتند: «این یک کتابِ منبعِ بسیار غنی و ارزشمند است که از آن می‌توان ده‌ها کتاب و فیلمنامه و زندگی‌نامه استخراج کرد. لحظات و حالات ثبت‌شده در سراسر این کتاب، همان ظرافت‌های حیرت‌انگیزی است که از مجموع آن، تابلوی پرشکوه و باعظمت عملیاتی چون فتح‌المبین و بیت‌المقدس پدید آمده و برترین‌های هنر جهاد و ایثار و شجاعت و ابتکار را در مجموعه‌ نمایشگاه بی‌نظیر هنرهای انقلاب اسلامی نشان می‌دهد.

این مردان بزرگی که نام آنها بسی آسان بر زبان و دل غافل ما می‌گذرد، از جنس همان اخوان صفا و فرسان هیجائند که سید شهیدان سلام‌الله‌علیه آنها را با عظمت و سوز و مهر، مخاطب ساخت و از فقدان آنان غمگین بود. سلام خدا و بندگان برگزیده و فرشتگان و رسولان او نثار روح مطهر آنان باد. در روز و شب‌هایی از آبان و آذر ۸۶ صفحه‌ به‌ صفحه و سطربه‌ سطر مطالعه و نیوشیده شد».

در قسمت اول این گزارش از مشخصات کتاب همپای صاعقه نوشتیم که حسین بهزاد و گل‌علی بابایی چگونه در ۹۱۲ صفحه به کارنامه‌ای تاریخی و مستند شکل‌گیری لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) پرداختند و روایتی از یک مقطع زمانی ۶ ماهه جنگ تحمیلی را به رشته تحریر درآوردند. اکنون در بخش دوم این گزارش، گوشه‌هایی از ایثار و شجاعت فرماندهان دفاع مقدس را در جریان عملیات بیت‌المقدس مرور می‌کنیم.

 

این نامردها خیلی پررو شده‌اند!

آرام آرام همه چیز برای شروع مرحله دوم عملیات مهیا می‌شد اما شروع پاتک سنگین دشمن در روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۱ همه محاسبات را زیر و رو کرد و دوباره تعدادی از گردان‌ها جهت دفع پاتک دشمن در مواضع قبلی استقرار پیدا کردند. نیروهای گردان سلمان فارسی در حلقه محاصره دشمن به سختی مقاومت می‌کردند و حسین قجه‌ای با معدود نیروهای باقی‌مانده گردان جلوی پیشروی دشمن را گرفته بود. او می‌دانست گذشتن نیروهای عراقی از خط آنها یعنی چه. بهتر است ماجرای آن پاتک سنگین را یکی از نیروهای گردان سلمان فارسی بازگو کند.

دشمن از طریق شمال خرمشهر، تانک‌های مدرن تی‌۷۲ خودش را به میدان آورد؛ تانک‌هایی که به دلیل زره‌بندی زاویه‌دار بدنه، گلوله آرپی‌جی به سختی قادر به انهدام آنها بود. این تانک‌ها جمعی تیپ مستقل ۱۰ زرهی ارتش عراق بودند. با این حساب معلوم بود که عراقی‌ها قدَرترین یگان‌های خودشان را برای پس‌زدن گردان سلمان از غرب جاده به میدان آورده‌اند. ما به روش مقابله با این نوع از تانک‌ها آشنایی نداشتیم. هرچه گلوله به طرف آنها شلیک می‌کردیم، به محض برخورد با بدنه تانک، کمانه می‌کرد. آنها با اطمینان خاطر جلو می‌آمدند و پیاده‌های ما را هدف قرار می‌دادند.

به یاد دارم حسین قجه‌ای، قبضه آرپی‌جی را از دست یکی از بچه‌ها گرفت، آن را مسلح کرد، از خاکریز بالا رفت و یکی از تی‌هفتاد و دوها را نشانه گرفت؛ آن هم در شرایطی که لوله تانک به طرف حسین نشانه رفته بود. حسین که شلیک کرد، گلوله مثل شهابی از دهانه قبضه خارج شد و در مقابل چشم‌های منتظر ده دوازده نفر نیروی باقی‌مانده گروهان یکم گردان، مثل صاعقه بر فرق برجک تی۷۲ فرود آمد و آن را به آتش کشید.

هنوز حسین ننشسته بود که گلوله تانک درست در محلی که او شلیک کرده بود، بر سینه خاکریز نشست و آن را به لرزه درآورد. موج انفجار همه جا را تکان داد. حسین دستی به گوش‌هایش کشید. خون بود که آغشته با گرد و غبار تا میان محاسن او جاری شد. درجا بلند شد و به یکی از بچه‌ها گفت «یک گلوله دیگر بده ببینم. این نامردها خیلی پررو شده‌اند.» از نو آرپی‌جی را بر دوش گرفت. روی سینه‌کش خاکریز قد علم کرد و خطاب به ما گفت «اگر کمی پایین‌تر از برجک‌شان را نشانه بگیریم، ضربه فنی می‌شوند. (۵۷۵ و ۵۷۶)

 

عقب‌نشینی برای ما هیچ مفهومی ندارد

(محمدابراهیم) همت رفت سر وقت حسین قجه‌ای، زیر آن آتش سنگین رو به حسین داد زد «باید هر طور شده و با سینه‌خیز برگردی عقب.» حسین هم گفت «اصلا حاج آقا! شما بی‌خود اینجا آمدید! چرا جانتان را به خطر انداختید؟ اگر کسی باید به عقب برگردد، آن شما هستید نه من.» حاج همت این بار کمی نرم‌تر شد. دست گذاشت روی رگ خواب حسین و گفت «حسین جان! تو که ولایت امام را قبول داری. هرچه باشد بنده روی اصل سلسله مراتب ولایی هم که شده مسئول تو هستم و باید هر دستوری را که می‌دهم اطاعت کنی. همان طور که حاج احمد هر دستوری را که به من بدهد، بابت ولایتی که بر من دارد، شرعا مکلفم انجامش بدهم».

حسین حرف حاجی را با گوش عقل شنید و با زبان دل جواب داد. با یک بغضی توی صدایش به همت گفت «حاج آقا! این درست است که شما به بنده ولایت دارید و فرمانده من هستید ولی آخر مگر خود شما مرا مسئول بچه‌های این گردان نکردید؟ گردانی را که بچه‌های آن شهید و مجروح اینجا به خاک افتاده‌اند چطور ول کنم و برگردم عقب. این‌ها بچه‌های من هستند. رفیق‌های من هستند. من در مقابل این‌ها مسئولم. می‌خواهم با همین بچه‌ها باشم. یا من هم شهید می‌شوم یا به یاری خدا آن‌قدر مقاومت می‌کنم تا با شکستن حلقه محاصره، همه جگرگوشه‌هایم را تا آخرین نفر به عقب بیاورم.»

حاج همت باز خواست چیزی بگوید که حسین حرف او را قطع کرد و گفت «حاجی! بگذار حرف آخر را بزنم. من و این بچه‌ها دیشب هم‌قسم شدیم خودمان را به خرمشهر برسانیم. برای ما عقب‌نشینی هیچ مفهومی ندارد.» همت دیگر حرفی برای گفتن به حسین نداشت. (۵۷۸ و ۵۷۹)

 

مهمات موردنیاز را از عراقی‌ها بگیرید!

نیروهای گروهان یکم گردان مقداد، طی حمله غافلگیرانه‌ای در کمتر از ۱۰ دقیقه درگیری، موضع توپخانه ارتش عراق را در عمق ۱۲ کیلومتری غرب جاده تصرف کردند. تسخیر این موضع توپخانه علاوه بر رفع مشکل آتش پرحجم و سنگین توپخانه‌ای دشمن، معضل پیچیده دیگری را نیز از پیش پای رزمندگان تیپ ۲۷ محمد رسول الله(ص) خصوصا یگانه توپ‌خانه ذوالفقار برداشت. این بار نیز به اذن قادر متعال حلال این مشکل، سرانگشتان تدبیر گره‌گشای احمد متوسلیان بود. احمد حمزه‌ای از کادرهای یگان ذوالفقار می‌گوید:

«حاج احمد به علی‌رضا ناهیدی، مسعود یگان ذوالفقار گفته بود هرچه توپ غنیمتی ۱۲۲، ۱۳۰ و ۱۵۵ میلیمتری که دارید، باید برای شب حمله مرحله دوم، عملیاتی بشوند. ناهیدی که با مشکل کمبود مهمات مواجه بود، یک سری از بچه‌ها را فرستاد به منطقه عملیاتی فتح مبین، سراغ زاغه‌های مهمات عراقی‌ها در آنجا. با هزار مصیبت، بچه‌ها یک آیفا مهمات، به اندازه مصرف یک آتش‌بار ۱۲۲ میلی‌متری جور کردند و آوردند.

همه از این کمبود وحشتناک مهمات نگران بودیم. بچه‌ها به ناهیدی گفتند «برادر ناهیدی! ما مهمات می‌خواهیم. با این همه توپی که داریم، توپخانه ما به اندازه یک شب اول عملیات هم مهمات ندارد. کاری بکن.» ناهیدی رفت و مساله را با حاج احمد مطرح کرد. حاجی خیلی خونسرد گفته بود «مهمات نداریم یعنی چه؟ اصلا شما چرا پیش من آمده‌اید؟ می‌گویید مشکل مهمات داریم، بروید مهمات مورد نیاز خودتان را از عراقی‌ها بگیرید!»

این جواب حاج احمد باعث حیرت بچه‌ها شد. ما می‌گفتیم آخر این چه جوابی است که حاج احمد به ما می‌دهد! ما حداقل برای دو شب باید مهمات داشته باشیم تا بلکه به یاری خدا بعدا فرجی حاصل بشود و دستمان به زاغه‌های مهمات و دشمن برسد. هرچند با همه این اوصاف علی‌رغم این‌که ما از اقدامات پشت پرده حاج احمد اطلاع نداشتیم، باز به حرف‌های او اعتماد داشتیم. نگو حاجی که این‌طور مطمئن حرف می‌زند خودش قبلا با بچه‌های اطلاعات تیپ، جلو رفته و ضمن شناسایی دقیق منطقه غرب جاده اهواز- خرمشهر، تمام سوراخ سنبه‌های مواضع توپ‌خانه عراق در آنجا را هم شناسایی کرده است.

او که از همه بهتر می‌دانست بچه‌های ما مشکل جدی کمبود مهمات دارند، یکی از اهداف حمله تیپ در مرحله دوم را تصرف همین موضع آتش بار دشمن تعیین کرده بود. این‌که می‌گفت «بروید از دشمن مهمات بگیرید»، مبتنی بر شناسایی و شناخت دقیقی بود که از منطقه داشت. برای همین می‌گفت «شما غمی نداشته باشید. هرچه مهمات دارید، شب حمله مصرف کنید. بعد بروید از عراق بگیرید».

خلاصه، همان شب مرحله دوم عملیات، درست موقعی که از لحاظ مهمات، کفگیر ما به ته دیگ رسیده بود، خبردار شدیم بچه‌های گروهان یک گردان مقداد، موضع توپخانه عراق را گرفته‌اند. بعد حاج احمد آمد و گفت «خب، مشکل مهمات شما هم حل شد، حالا بروید مهماتی را که لازم داشتید، بردارید!» (۶۰۲ و ۶۰۳)

 

ناموس شما را برده‌اند!

متوسلیان علی‌رغم وضعیت نامناسب جسمانی، گه‌گاه در جمع نیروهای گردان‌ها حاضر می‌شد و برای نیروهای بسیجی در خصوص ضرورت حضور آن‌ها در منطقه و لزوم انجام عملیات نهایی جهت آزادسازی خرمشهر سخنرانی می‌کرد. او چنان با هیجان و گرم صحبت می‌کرد که بعد از صحبت‌هایش کسی به خود اجازه نمی‌داد حرفی از رفتن بزند. یکی از همان حضار در خصوص تاثیر کلام وی با اشاره به سخنرانی متوسلیان در روز پنج شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ می‌گوید:

«حاج احمد با همان عصایی که زیر بغل داشت، آمد روی چهارپایه ایستاد و پشت میکروفون قرار گرفت. لحظه‌ای در سکوت با دقت به چهره‌های بچه‌ها نگاه کرد و بعد گفت «برادران! ما وقتی که از تهران آمدیم، قول دادیم تا خرمشهر را از دست دشمن نگیریم، باز نگردیم. الان دشمن حالت انفعالی پیدا کرده است. ان شاءالله با انجام مرحله بعدی این عملیات، ضربه محکمی به او وارد می‌آوریم و با در دست گرفتن ابتکار عمل در جبهه، کار دشمن را تمام و خرمشهر را آزاد خواهیم کرد.

برادران! تا به حال چندین بار از قرارگاه به تیپ ما دستور داده‌اند که بکشید عقب ولی ما این کار را نکردیم؛ چون می‌دیدیم که روحیه شما خیلی بالاست و با آنکه هر لحظه امکان دارد ارتش عراق شما را مورد حمله گازانبری قرار بدهد، با این حال شما خوب مقاومت می کنید. دشمن با این همه پاتکی که کرده، حتی نتوانسته یک قدم جلو بیاید. در شرایطی که ما قصد داریم تا چند روز دیگر خرمشهر را آزاد کنیم، شنیده‌ام بعضی‌ها حرف از مرخصی و تسویه زده‌اند.

بابا! ناموس شما را برده‌اند. (مقصود حاجی خرمشهر بود) همه چیز شما را برده‌اند. شما می‌خواهید بروید تهران چه کار کنید؟ همه حیثیت ما اینجا در خطر است. شما بگذارید ما برویم با آب شط العرب وضو بگیریم و نماز فتح را در خرمشهر بخوانیم؛ بعد که برگشتیم، خودم به همه تسویه می‌دهم. الان وضع ما عین زمان امام حسین(ع) است. روز عاشوراست. بگذارید حقیقت ماجرا را بگویم. ما الان دیگر نیروی تازه‌نفس نداریم. کل قوای ما در این زمان فقط همین شماها هستید و دشمن هم از این مساله اطلاع ندارد. در مرحله بعدی عملیات، با استفاده از شما می‌خواهیم خرمشهر را آزاد کنیم. مطمئن باشید اگر الان نتوانیم این کار را انجام بدهیم، هیچ وقت دیگر موفق به انجام آن نخواهیم شد.

بسیجی‌ها! شما که می‌گویید اگر ما در روز عاشورا بودیم، به امام حسین(ع) و سپاه او کمک می کردیم، بدانید امروز، روز عاشوراست. به خدا قسم من از یک یک شما درس می‌گیرم. شما بسیجی‌ها برای من و امثال من در حکم استاد و معلم هستید. من به شما که با این حالت در منطقه مانده‌اید، حجتی ندارم. می‌دانم که تعداد زیادی از دوستان شما شهید شده‌اند. می‌دانم بیش از ۲۰ روز است دارید یک نفس و بی‌امان در منطقه می‌جنگید و خسته‌اید و شاید در خودتان توان لازم برای ادامه رزم را سراغ ندارید ولی از شما خواهش می‌کنم تا جان در بدن دارید، بمانید تا شاید به لطف خدا در این مرحله بتوانیم خرمشهر را آزاد کنیم.»

در آخر صحبت‌هایش در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت «خدایا! راضی نشو که احمد متوسلیان زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقی مانده. خدایا! اگر بنا بر این است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ احمد متوسلیان را برسان».

شنیدن این حرف‌ها و خصوصا مناجات حاجی باعث شد همه نیروهای تیپ، شیون‌کنان، زار زار گریه کنند. خود حاج احمد هم دل به دل بچه‌بسیجی‌ها داده بود و بی‌اختیار هق‌هق گریه، شانه‌هایش را می‌لرزاند. به زحمت «والسلام» سخنرانی را ادا کرد و از پشت میکروفن کنار آمد. حرف‌های حاجی مثل انفجار یک کپسول معنویت و اخلاص در جمع بچه‌ها، همه را تکان داده بود. به محض پایان‌یافتن حرف‌های حاجی، بچه‌های تیپ در حالی که صلوات می فرستادند و تکبیر می‌گفتند، به طرف او هجوم آوردند و دسته‌جمعی و بی‌قرار، حاج احمد را در آغوش گرفته، می‌بوسیدند.

در آن سخنرانی، بسیجی‌ها که واله و شیدای روحیه پولادین حاجی شده بودند، زیر گوشی با هم می گفتند «وقتی حاج احمد با این وضع بد جسمی اینطور قرص و محکم مانده، ما چه حقی داریم اظهار خستگی کنیم؟» تاثیر سخنرانی حاج احمد طوری بود که همه بچه‌ها احساس می‌کردند انگار اولین روزی است که به منطقه آمده‌اند. خلاصه، نیروها آماده شدند برای رفتن به مرحله سوم عملیات. (۶۷۱ تا ۶۷۳)

 

صحنه‌ای باورنکردنی از اسارت دشمن بعثی

سپاه سوم ارتش عراق در نظر داشت در صورت موفقیت ضد حمله در عرایض و پل نو، با اجرای یک رشته پاتک سیستماتیک، نیروهای ایرانی‌ را عقب بزند یا دست کم نیروهای خود را سالم به داخل خاک عراق عقب بکشد. البته احتمال بیرون کشیدن قوای محاصره‌شده دشمن از خرمشهر بیشتر بود. چرا که نیروهای محاصره‌شده عراقی از وضعیت روحی خوبی برخوردار نبودند. حتی بعضی از سربازان عراقی چنان روحیه خود را باخته بودند که در منازل خرمشهر پنهان شده، گریه می‌کردند. اکنون نیروهای عراقی مستقر در شمال خرمشهر دستور داشتند به داخل شهر عقب نشسته، برای شرکت در عملیات آماده شوند. آنها به هنگام عقب‌نشینی بسیاری از زاغه‌های مهمات خود را منهدم کردند و این نشان دهنده یاس آنان در مورد ممانعت از ورود نیروهای ایرانی به خرمشهر بود. با همه این احوال عراقی‌ها مصمم بودند تا حد توان، نیروهای مسلح ایران را از مواضع متصرفه به عقب برانند؛ چرا که در غیر این صورت خود در دام اسارت یا مرگ قرار می گرفتند.

 

حسین الله‌کرم که خود شاهد این ماجرا بوده، مشاهدات خود را اینگونه بازگو می‌کند:

«…بعثی ها ابتدا دیوانه‌وار می‌جنگیدند اما بعد از کامل شدن حلقه محاصره نیروهای ایرانی، سرانجام اولین دسته از نیروهای عراقی خودشان را تسلیم کردند. بچه‌های گردان ابوذر، اسرا را خلع سلاح کرده و در گوشه‌ای جمع کرده بودند. لازم بود اسرا هرچه زودتر به عقب فرستاده شوند. شهدا و زخمی‌های خودی هم روی زمین افتاده بودند و تا به آن لحظه فرصتی برای تخلیه این عزیزان پیدا نشده بود. یکی از بچه‌ها خواست مجروحین را با استفاده از اسرا به عقب بفرستد. وقتی که فرمانده بسیجی گردان ابوذر، علی‌اصغر رنجبران متوجه این کار شد، به آن برادر سخت پرخاش کرد و او را مورد شماتت قرار داد. جالب است که خود عراقی‌هایی که زخمی‌های ما را بر دوش گرفته بودند، از آنچه می‌دیدند، متحیر شده بودند.

رنجبران در حالی که به شدت آشفته بود، فریادزنان می‌گفت «برادرها! این عراقی‌ها با پای خودشان آمده‌اند و به ما تسلیم شده‌اند… شما را به خدا با این‌ها بدرفتاری نکنید. شاید این‌ها راضی نباشند این کار را بکنند.» بعد هم بلافاصله به طرف جلوی صف اسرای عراقی رفت و به آنها گفت «برانکاردها و زخمی ها را زمین بگذارید.»

آنان به علت عدم آشنایی با زبان فارسی، متوجه منظور علی‌اصغر نشده و همچنان ایستاده بودند و به او نگاه می کردند. علی‌اصغر جلو رفته برانکارد را از دست اولین اسیر خارج کرد و به زمین گذاشت و بعد هم صورت آن اسیر را بوسید و به آنها فرمان حرکت داد. جالب است که در آن آشفته بازار اوضاع عملیات، علی‌اصغر با ادب و احترام خاصی با عراقی‌ها رفتار می‌کرد. دقایقی بعد که ماشین تدارکات با بار آب و آذوقه از راه رسید، در آن هوای گرم خردادماه خوزستان، بچه ها متاثر از سرمشقی که علی‌اصغر به آنها داده بود، اولین لیوان آب و شربت را به اسرا دادند.

این طرز رفتار برای سربازان اسیر دشمن غیر قابل تحلیل بود و در مقابل رفتار کریمانه بچه‌های ما، عکس‌العمل آنها این بود که درخواست کردند اجازه داده شود به مواضع محاصره شده واحدهای عراقی، نزد سایر افسران و سربازان عراقی برگردند و از وضعیت خودشان و آنچه از ایرانی‌ها دیده بودند، برای آنها تعریف کنند. سرانجام با این خواسته آنها موافقت شد و تعدادی از آنها برای این کار آزاد شدند و بچه‌ها آنها را تا نزدیک‌ترین مواضع دشمن بدرقه کردند. وقتی این چند اسیر عراقی به مقر واحدهای خودشان برگشتند، ما و بچه‌های گردان ابوذر منتظر ماندیم تا ببینیم چه می‌شود.

فردای آن روز حوالی ساعت ۹ صبح بود که شاهد صحنه‌ای باورنکردنی بودیم. عراقی‌ها دست‌هایشان را روی سر گذاشته بودند و با سر قدم‌های بلند به طرف ما می‌آمدند. با وجود این‌که آنان در محاصره کامل بودند اما اگر می‌خواستند، هنوز هم می‌توانستند به مقاومت خودشان ادامه بدهند ولی با این وصف می‌دیدیم که فوج‌فوج به سمت ما می آمدند و تسلیم می‌شدند.» (۷۱۶ و ۷۱۷)

 

 

 

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.